پارت شانزده :

ـ بشین دختر، حرفهام طول می کشه.
حمید همیشه از آرام بودن پدرش و صبوریش حرف میزد اما نمی دانم چرا از شنیدن حرفهایی که می خواست بزند می ترسیدم.
در انتهاترین قسمت اتاق کنار در ورودی نشستم؛ آمنه و سعید هم کنارش نشستند.
ـ دختر جان جایی برای رفتن داری؟
بغض راه گلویم را بست و سرم را پایین انداختم و مرد که اسمش رسول بود ادامه داد:
ـ امکان داره پدرت تو رو ببخشِ و قبولت کنه؟
سرم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nil

    0

    چرا سراغ مادرش نمیره؟ نمیدونم توی دنیای واقعی همچین ادمایی هستن یانه... ولی من صحرا و خانوادش و حمید رو اصلا درک نمیکنم.

    ۶ ماه پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    رمانش رونوشتم بروبخون کامل متوجه میشب

    ۶ ماه پیش
  • آزیتا

    0

    بله جالبه متفاوت بدون داستان

    ۱ سال پیش
  • مولایی

    0

    ممنون عالی بود

    ۱ سال پیش
  • تل

    0

    لموبغبببغتدکجدبف

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    ببخشید این رمان تکراریه نویسنده عزیز

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️